2009/10/12

تولد استاد و خیلی قاطی پاتی

ارسال شده توسط Katrin در 9:51 PM 11 نظرات

دلم تنگ شده بود واسه وبلاگ خودم.
واقعا که بچه داری خیلی سخته. در عجبم مادرهایی که چند تا بچه دارند چطور از عهدشون بر میاند. واقعا هنرمند هستند.
اخبار جدید اینکه مقاله دومم هم به سلامتی چاپ شد. توی همون ژورنال اروپایی. دیگه بدهیم به دانشگاه تموم شد. این دفعه زیاد هیجان زده نشدم. میدونید؟ آدم تازمانی که به چیزی نرسیده واسش هیجان داره. الان دیگه اگه مقاله چاپ نشه ناراحت میشم.


یادتونه آخر اون پست در مورد مقاله اولی نوشته بودم فقط چند تا آرزوی دیگه مونده. یکی از مهمترین آرزوهام حدود چند روز پیش محقق شد. قول میدم زود زود بیام در موردش بنویسم. اما هنوزبه مامانم هم نگفتم. بابام و وحید میدونند.استادم با این که ارتباط مستقیم با اون خبر خوش داره اما خودش هنوز چیزی نمیدونه. فقط در حد شماها بهش خبر دادم. و بهم گفته هروقت خواستی بیا حرف بزن. فقط این رو نوشتم که بگم فاصله ما با بزرگترین آرزوهامون که ممکنه فقط توی خواب ببینیمش خیلی کمه. باید باور کنیم. همین. دلیلی که نمیگمش فقط به خاطر اینه که میخوام وقتش برسه و هیچ دلیل دیگری ندارم.

داشتم فکر میکردم آدم توی این دنیا فقط به این احتیاج داره که احترام و شان و منزلت خودش رو پیدا کنه. این چیزیه که به آدم آرامش میده. به عنوان یک دوست کوچک ازتون میخوام از آرزوهای بزرگ ولی منطقیتون فرار نکنید. اونا شما رو ول نمیکنند. شهامت داشته باشید و بهش فکر کنید. به زودی مغزتون راهی برای رسیدن بهش پیدا میکنه. البته فقط اگر شهامتش رو داشته باشید.

جدیدا مغزم مشغول شده خوابم به هم ریخته. دو بار هم دکتر رفتم هیچ قرصی بهم ندادند گفتند باید برم متخصص ببینم. به خدا سوسول تر از مالایی ها ندیدم. اینا واسه پنیسیلین هم یک شب توی بیمارستان بستری میکنند.
یک آرزوی فوری دارم. اونم اینکه دوباره بتونم خواب شب رو تجربه کنم. هیچی خواب آروم شب نمیشه. تمام دست و پام صبح ها میلرزه از شدت بی خوابی. پوستم رو با آب زیاد و میوه و سبزی خوب نگه میدارم. اما خیلی جسمم هلاکه یک لقمه خوابه شبه. توی روز جبران نمیشه.

شبا با وحید ورزش میکنیم. جدیدا ورزشم رو ترکیبی از ایروبیک و ورزشهای عضله سازی کردم. صبحها خیلی خستم میکرد. وحشتناک خسته میشم و خیس عرق میشم و وقت نمیکنم دو بار برم حمام. با این گردن دردم میترسم سرما بزنه بهم. اما ورزش معجزه میکنه. گردنم خیلی بهتر شده. و روحیم هم همینطور.

کتاب خوندن رو دوست دارم. اما چون دارم تزم رو تموم میکنم نمیخوام وقتم رو سر کار دیگه ای بذارم. برام انرژی بفرستید. تنها سرگرمیم این روزها عروسکمه. ۲ هفته است که اصلا بیرون نرفتم.

۵ شنبه پیش واسه استادم تولد گرفتیم. همه بچه ها واسش یک خوراکی آورده بودند. همون روز من واسه بیخوابی رفته بودم دکتر. من سالاد الویه و سالاد ماکارونی درست کردم. یکی از دخترهای هندی کلاس هم کیکش رو درست کرده بود. جوجه کباب مالایی و اونواع غذاهایی هندی و چینی و افریقایی هم بود. تازه هفته قبلش هم یک خانوم ایرانی ۳ مدل غذای ایرانی آورده بود که البته به ذائقه مالایی ها زیاد خوش نیامد. وحید هم میگو سوخاری درست کرد. البته دیر رسید و عکس ننداختیم.










بعد از تولد سر کلاس داشتم غش میکردم. از در پشتی کلاس زدم بیرون. استادم هم که دید رنگ به صورت ندارم کلاس رو ول کرد و از اون یکی در اومد بیرون دنبال وحید که مطمئن بشه من تنها نمیرم. ۴۰ دقیقه از کلاس مونده بود اما کلاس رو تعطیل کرد و همه زود تر از من رفتند خونه. واقعا که عجب دانشجوهایی فقط اومده بودند تولد. بنده خدا استادم فرداش دوبار زنگ زد احوال پرسی (یک بارش خودم دم دست نبودم با وحید حرف زد).
وحید خیلی زحمتم رو کشیده. مرتب دکتر بردتم. مرتب واسم خوراکی درست کرده تقویت بشم. حتی بعضی شبا پا به پای من بیدار مونده واسم قصه خونده یا پماد عضلاتم رو روی شونه و گردنم مالیده تا من کمی آروم بشم بخوابم.


مساله بی خوابیم داره جدی میشه. ۸ شبه نخوابیدم. مطلقا. فقط یک شبش کمی تونستم. اگه ادامه پیدا کنه باید برم بیمارستان. باید زودتر خوب بشم. اصلا وقت مریض شدن ندارم. اونم در بهترین روزهای زندگیم....

2009/09/25

تقدیم به پدرم...

ارسال شده توسط Katrin در 3:53 PM 6 نظرات
دیروز مامانم زنگ زد و گفت با داداشت صحبت کن یه مقدار رفتارش رو درست کنه. گفتم چطور مگه؟ گفت: وقتی با پدرت نظر مخالف داره بد برخورد میکنه. سر همین قضایای نیو. یو. ر.ک و سر.ا.ن کشو.ر ها و غیره بد با پدرت برخورد کرده و گفته دیگه به من زنگ نزنید اگه میخواید این چیزا رو بگید. بابات هم دلش تنگه خوب سالهاست رامین رو ندیده. الانم که بازنشست شده دلش میگیره.
من: مگه بابا باز نشست شده؟؟؟؟؟ چند وقته؟
مادر: یک هفته میشه. البته هنوز میره سر کار اما رسما باز نشست شده. فعلا کسی که قراره جایگزینش بیاد خوب جا نیوفتاده. عصر ها هم که توی شرکت سابقش هست. بیکار نیست اما به هر حال دلش برای بچه هاش تنگه. بابات که کسیو نداره جز شما دوتا. این رفتار برادرت درست نیست.
من: راست میگه رامین دیگه... هر چی گفته درسته. بابا واسه چی بحث میکنه....(و یه بحث داغ و جنجالی راه انداختم)
مادر: ما خودمون میدونیم رامین راست میگه. اما درست حرف نمیزنه. من رو باش که زنگ زدم به دخترم که بزرگتری کنه... تو که از اون بدتری...واقعا که...
مکالمه با کمی دلخوری تموم شد...
میگم خدا رو شکر من و داداشم یه پست مهمی نداریم وگرنه به خدای خود بندگی نمیکردیم.
اما حرفهای دل من:
بابایی، بابای خوشگلم. دو شب میشه که فهمیدم بازنشست شدی. تبریک میگم بابای سخت کوشم. ای بابایی که فقط حس داشتنت برام کوه حمایته. ای بابایی که شریف زندگی کردی و یادم دادی شریف باشم. ای بابایی که از وقتی خودم رو شناختم صبح ۷ سر کار بودی و ۲:۳۰ اومدی ناهار خوردی و یه لالا کردی و من بغلت میخوابیدم مامانم میگفت این دختر رو شوهر بده شده هووی من. و عصرش دوباره رفتی سر کار تا ۸:۳۰ . ای بابایی که یک تنه واسه مامانم بهترین خونه و زندگی و ثروت رو درست کردی. ای بابایی که ۸ سال از عمه پیرت که کسی رو نداشت سرپرستی کردی و با مامانم اونو دست شویی بردید. ای بابایی که تمام زندگیت رو خرج من و رامین کردی. ای بابایی که الان دارم هق هق کنان اینا رو واست مینویسم و میدونم هیچ وقت نمیخونی. ای بابایی که منو مغرور و سرکش بار آوردی تا هیچ وقت اینمدلی ابراز احساس نکنم. ای بابایی که روز عروسیم لحظه عقدم چنان گریه ای کردی و هدیه هات رو بهمون دادی که همه داشتند مثل ابر بهار میباریدند از اشک ریختنت. ای بابایی که وقتی عاقد گفت پدر عروس هیچ شرطی نداری؟ به صدای بلند گفتی چرا یه شرط دارم. دخترم هر چقدر خواست هر جای دنیا خواست باید اجازه داشته باشه درس بخونه. ای بابایی که واسه درس خون شدن من و رامین خودت رو هلاک کردی و ساعتها پا به پامون بیدار موندی و بابت هر نمره ۲۰ بهمون تصاعدی پول میدادی. ای بابایی که خودت به خاطر مشکل مادی نتونستی بری هند و درست رو تموم کنی. ای بابایی که سر ۴۰ سالگی با دو تا بچه و کار سخت رفتی از فوق دیپلم خودت رو به لیسانس رسوندی. ای بابایی که ۴۳ مسئولیت شغلی رو به تنهایی به دوش کشیدی و هر سال به عنوان نمونه معرفی شدی تا اینکه خودت شدی مدیر اما هرگز ما نفهمیدیم تو چقدر مهمی تا اسمت رو و اطلاعاتت رو از اینترنت در آوردیم. ای بابایی که هرگز پارتی من نشدی واسه پیدا کردن شغل. ای بابایی که هر شهری رفتم اسم فامیلم رو گفتم شناختنت و زیر پام بلند شدند. ای بابایی که یادم دادی قدرتمند بمونم. ای بابایی که بهم بها دادی و گفتی ارزشم نصف مرد نیست بلکه خودم میتونم اندازه چند تا مرد قدرت داشته باشم. ای بابایی که روز دفاع فوق لیسانسم اشکهات رو از پشت عینکت میدیدم. ای بابایی که مردونه بزرگم کردی. ای بابایی که بهترین پدری واسه من با اینکه از یکسالگی پدر نداشتی. دست و پات رو میبوسم. خسته نباشی. میدونم که خسته نیستی. تو هیچ وقت از انجام مسئولیتت خسته نشدی. ای قهرمان من پدر خوبم. زحمات سی ساله ات رو ارج مینهم. گلستان بود دنیا اگر مثل تو چند تا داشت....
پی نوشت: این متن رو که نوشتم یه هو پشیمون شدم آپش کنم به خاطر یکی از دوستام. اما بعدش دوباره تصمیمم عوض شد و گفتم باید حرف دلم رو بنویسم. میدونم اگه اون دوست اینو بخونه دلش میگیره. آخه پدرش رو از دست داده. "یواشکی و در گوشی" ازش میخوام من رو ببخشه.

2009/09/13

مهمونی با ایده های دوستان

ارسال شده توسط Katrin در 5:00 PM 24 نظرات

با تشکر از همه دوستان عزیزم که به من دستور دسر و آش دادند. مهمونی خوبی داشتیم. از ایده هایی که بهم دادید استفاده کردم و البته چون من به بیماری تغییر دادن دستور العمل مبتلا هستم همه دستورات رو یه کوچولو تغییر دادم با اجازه.
غذاهایی که پختم...
پیش غذا: آش سبزی شیرازی- میگو سوخاری
غذاهای اصلی: لازانیای بادمجون-ته چین مرغ- خوراک ماهیچه و بادمجون
دسرها : رنگینک-شله زرد-سالاد میوه-کاستر شکلاتی با ژله پرتقالی روش-رشته خشکار که برامون از ایران آورده بودند-
دو مدل هم ترشی ساخته بودم. خلاصه شب خوبی بود ولی بعدش تا ۶:۳۰ صبح بیدار بودم از دل درد.








2009/09/09

کمک

ارسال شده توسط Katrin در 11:34 AM 17 نظرات
عزیزان سلیقه دار
توجه توجه
روز شنبه ما یک مهمون داریم. پسر عمومه زنگ زد گفت داره برمیگرده ایران. گفتم یه مهمونی بدم که خاطره اش بمونه. میخوام دسر های جدید واسه میز افطارم درست کنم. فقط شله زرد و حلوا و رنگینک بلدم. اگه میشه یه چند مدل به من دسر یا غذای جدید میز افطار یاد بدید. فیلمش قراره بره ایران جلو خونواده ها پخش بشه دستم به دامانتون. خانومش خیلی واسه ما سنگ تموم گذاشت. اما الان ایرانه. این پسر عموم تنها فامیل من درمالزیه و از بچگی من و داداشم و دختر عمو پسر عموم با هم بزرگ شدیم و همه جا با هم بودیم . خلاصه باید یه میز خوشگل بچینم. گناه داره طفلک از وقتی خانومش رفته ایران غذای ایرانی خوب نخورده. دستور دسر بدید. منتظرم خوشگلا.

2009/09/07

الکی الکی

ارسال شده توسط Katrin در 12:17 AM 16 نظرات
این روزا بسیار خوشحالم. چند هفته ای میشه مقالم در EJSS: European Journal of Social Science قبول شده و تا چند هفته دیگه هم چاپ میشه. نگفتم تا مطمئن بشم. پول چاپش رو دانشگاه داده. ۳۰۰ دلار. به همین خاطر اسم یکی از استادام رو اول نوشتند. خوب من ۱۵ میلیون هم از مالزی بورس گرفتم تازه شهریه رو هم از بورسیها نمیگیرند که باید در ازاش دو تا مقاله میدادم و کارهای دیگه انجام میدادم. مقاله قبلیم هم در کنفرانس بین المللی MICELT ارائه شده بود پارسال اردیبهشت. اینم که چاپ شده امیدوارم بتونم در کنفرانس بین المللیCELTA در ملاکا ارائه بدم حدودای نوامبر. ساناز جون دعا کنننننن قبول بشه بیام ملاکا . هنوز منتظر نامه قبولی در سمینار هستم.
اما اون چیزی که منو در مورد این مقاله دوم خوشحال میکنه گذشته از این که در رشته ما ژورنال معروفیه یک دلیل بسیار خاله زنکی داره. آخ که دلم تنگ شده واسه پست های این مدلی که خود خودم میشم. بعد از اون پست احمقانه قبلی که خیلی به ضررم تموم شد وقتشه یه پست خنگلولی دیگه بذارم. توبه گربه مرگ است.
یکی از استادام که در زمینه آمار تخصص داره و کلاسهای خودش رو برای انجام تزم به من داده بود گفت بابت اون کلاسها من باید مقاله رو همراه با نام اون چاپ کنم. منم قبول کردم. یه بار رفتم پیشش برای رفع اشکال spss بهم گفت برو با (ح) مشورت کن. (ح) یکی از دانشجوهای فوق لیسانسه. ایرانیه. از نظر معلومات خیلی اطلاعاتی نداره و برای رفع اشکال هم یه بار پیش من اومد. اینقدر بهم برخورد. اگه یکی بود که معلوماتش بالا بود با کله میرفتم. اما این خانوم رو میشناختم و آخ زورم گرفت که ببین واسه چی منو داره با اون مقایسه میکنه. گفتم: چرا پیش فلانی نرم که از خودم بهتر بلده؟ واسه چی اینو معرفی میکنید آخه؟ استادم فکر کرد من حسودم. البته هستم مخصوصا در مورد درس. گفت: برو پیشش اون بلده. هموطنته. د برووووووووو حسووووووووود. و هی میخندید به من. هیییییی میخندید و از این حرص خوردن من و عصبانیتم و چشم خله رفتنم و دفتر و کتاب به هم کوبیدنم کیف میکرد. نمیدونم واسه چی جلو این استاده میشم کودکی ۳ ساله .....خلاصه واسه اینکه بهانه دستش ندم رفتم پیش دختره. چند جلسه ای توی کلاس فرانسه میومد میدیدمش. ازش کمک خواستم. چند تا سوال آماری ازش پرسیدم گفت برو باباااااا من بلد نیستم. میرم پیش این استاده که بفهمه من چقدر فعالم. تو دکترا میخونی من فوقم اونوقت اومدی از من میپرسی؟ (آخ که چقدر زورم میگیره از این حرف) گفت:یه چیزی بنویس بده بهش دیگه. گفتم مقالت رو بده. یه نگاهی کردم دیدم اصلا ربطی به کار من نداره. حالا چرا این استاد به من گفت برم پیش اون دلیلش اینه که برخی دانشجوهای ما روزی شونصد بار میرند پیش استاد و خط به خط زیر نظر استاد کار میکنند. استادای اینجا هم خوششون میاد از این همه فعالیت. نمیدونند که این عده همه رو کپی میکنند. چند تا دانشجوی ایرانی در دانشگاه ما به خاطر کپی اخراج شدند. آبروی ما هم رفته دیگه. البته بگم که ایرانیهای نخبه هم کم نداریم. شوهر ساناز مدال طلای مایکروسافت برده. شوهر خودم مدال نقره کشاورزی دانشگاه برده. همسایمون با بورس تحقیقاتی مقالش رو رفت آمریکا ارائه داد. داداش خودم مالزی که بود پروژه استثنایی هوش مصنوعی در گلخانه داشت که فقط توی استرالیا ثبت شده بود و داداشم با همون پروژه تونست از فلوریدای آمریکا بورس کامل بگیره و بره. اونقدرررر نخبه ها زیادند نمیدونم کدوم رو بگم. اما خوب دغلباز هم داریم.
راستش من نمیتونم هر روز دیدن استاد برم. صرفا چون یه نفر استاده و حتی خدای آمار هم هست نمیتونم به حرفش گوش بدم. نمیتونم تا زمانی که خودم مقاله رو ننوشتم و تا آخرش نرفتم و برای رفع مشکلاتش تلاشی نکردم برم پیش استاد. شاید وقت زیادی رو اینجوری هدر بدم. اما لااقل خودم تا آخر کارم رو رفتم و میدونم مشکلم کجاست. حداقل یه کم فکر میکنم به مشکلاتش. نشستم حدود ۵۰۰ صفحه دوتا کتاب آموزش spss رو خوندم. هر جاش رو نفهمیدم از توی گوگل سرچ کردم. واسه من سخت بود . اما مقاله رو بدون کمک استاد تموم کردم و بعد از انجام حدود ۱۵ محاسبه (نرم افزارش شماره میندازه ) بلاخره راه حل رو یاقتم. خیلی محاسبه ساده ای بود اما من از صفر شروع کرده بودم و داده هام خیلی پیچیده بود واسم. اما الان دیگه یاد گرفتم و تند تند محاسبه میکنم. بعدش مقاله رو ایمیل کردم به استاده. پس فرداش که داشتم میرفتم واسه تدریس (دفتر استاده بغل دست کلاس منه) دیدم استاده توی دفترشه. در زدم گفتم استاد مقالم چی شد؟ گفت: حدس بزن. گفتم: نمیدونم. چی شدددددد؟ گفت: قبول شد. یک ضرب بدون نیاز به ویرایش. پولش رو هم واست دادم. یک ماه دیگه چاپ میشه. اما مال (ح) رو قبول نکردند. مشکل ویرایشی داشته.
(حالا من اصلا نمیدونستم مقاله من و دختره با هم آماده شده. آخه اون چند ماه پیش تحویل داده بود. من دو روز پیش ).
یه خورده جیغ و داد کردم و بالا پایین پریدم. استاده همش میخندید . گفت بیا تو شلوغ کن. مردم سر کلاسند.
دیدم مقاله (ح) جلوی دستشه. اینقدربا خودکار قرمز خط خطی شده بود که نمیشد کلماتش رو دید. خلاصه نشسته بود سر تصحیح اون.همچنان با بی ظرفیتی تمام میپریدم هوا و جیغ و داد و شادی (آخه به خاطر بورس خیلی میترسیدم). استاده هم همش میخندید. کلا نمیدونم چرا همیشه به حرکات من میخنده. شاکی بود به خاطر برگشت خوردن مقاله دختره. گفت: باید بشینم اینو تصحیح کنم. از کار و زندگیم افتادم. منم به حالت متلک وخنده گفتم: هااااااان کی بود هی میگفت برو پیش (ح)؟ حالا بشینید هی ویرایش کنید هی ویرایش کنید. یادوتونه منو با اون مقایسه کردید؟ یادتونه بهم میگفتید حسووووووود؟ خلاصه اینقدر خندید اشکش دراومد. این استاده خیلی منظم و منظبته. خیلی هم ارتباطاتش قویه. همیشه واسم دانشجو میفرسته. بسیار آدم آرومیه (بر خلاف اون استاد تپلیه خودم که شیطون و بلاست). خلاصه از انرژی شدید من و هول بودن و دائما عجله داشتن و بالا پایین پریدنم خیلی در شگرفه. میگه تو سر زنده و با روحیه هستی. توی راهرو که منو میبینه همیشه صدا میکنه از درسم میپرسه منم طبق عادت بدو بدو میرم ببینم چی میگه. آقا میخندههههههههههه از بدو بدو کردنهای من. نه که خودش آرومه بسیار تعجب میکنه واسه چی من اینقدر درهیجانم؟ همیشه به وحید میگه چرا این خانومت همش در حال پروازه؟ چرا آروم نمیگیره؟ غذا چی میخوره اینقدر شاده یه جا بند نمیشه؟ دقیقا مثل وحید آرومه. وحید هم همینجوری از پرواز کردنهای من خوشش میاد. وحید میگه وقتی از خونه بیرون میرم ثانیه شماری میکنه تا بیام خونه تو جیغ و داد کنی.
البته بگم وقتی سگ میشم هم بسیااااااااار تماشایی هستم ها. از همسایه هامون بپرسید.
والا نمیدونم. شاید کلا من جلوی استادام احساس کودک بودن میکنم. احساس میکنم هنوز بچه مدرسه ای هستم. عاشق درس و مشق و خودکار و مداد و پاک کن و دفتر و اینجور چیزام. اما معلم سنگینی هستم ها. دانشجویان عزیز لطفا ازم تعریف کنید تا بهتون نمره بیست بدم.
راستی یه خوشحالی دیگه هم دارم . اما هنوز به کسی نگفتم. صد در صد که بشه بهتون خبر میدم. بچه نیست هااااااااااااااااااا (آیکون کشیدن مو)
هویجوری الکی الکی دارم به همه آرزوهام میرسم. دو تا آرزوی اصلی دیگه مونده. خوورااااااایااااااااااا...
پی نوشت۱: خیلی هم الکی الکی نه البته. ماه ها شب بیداری کشیدم .
پی نوشت ۲: این پست رو قبلا نوشته بودم تبت موقت. الان نامه از کنفرانس اومد مقالم قبول شده. ساناز بیگیییییییر منو که دارم میام. هتل ۵ ستاره اکواتوریال.


2009/09/04

موضوع مشترک

ارسال شده توسط Katrin در 6:41 PM 22 نظرات
توی کلاسمون یک خانوم ایرانی هست که خیلی خانوم به نظر میرسه و با اینکه من خیلی باهاش سر صحبت رو باز نکرده بودم اما بهش احترام خاصی میذاشتم. دیروز استاد زنگ زد به من گفت دیر برم سر کلاس قسمت اول کلاس رو یه استاد دیگه میره. منم بدون وسایل راه افتادم. استاد نیاز به کامپیوتر داشت و اون خانوم لپتاپش رو به استاد قرض داد. خانومه همیشه ساعت ۹ کلاس رو ترک میکنه تا به سرویس دانشگاه برسه. اما از اونجایی که استاد گرم تدریس بود ساعت ۹ گذشت. منم دیدم نامردیه این بنده خدا از سرویس به خاطر قرض دادن لپتاپش جا بمونه. دیدم از نگرانی به خودش میپیچه زودی بهش گفتم خودم میرسونمت. استاد هم یه هو به خودش اومد و بعدش خیالش راحت شد که دید نصفه شبی این خانوم بیرون نمیمونه. از دانشگاه تا خونه اونا ۲۰ دقیقه با ماشین راه بود. توی این ۲۰ دقیقه مکالماتی که بین من و ایشون رد و بدل شد خیلی جالب بود. دقت کنید که این برای اولین بار بود که من با این خانوم صحبت میکردم و تا زمانی که از ماشین پیاده بشه حتی اسمش رو نمیدونستم.

خانوم:شما دفاع کردید؟

من: نه هنوز. دارم فصل آخرم رو تنظیم میکنم.

خانوم: متاهلی؟

من: بله. شما چطور؟

خانوم: بله ۶ ساله ازدواج کردم یه دختر هم دارم.

من: نازی. همون که عکسش روی دسکتاپ بود؟

خانوم: آآآآآآآره. دخمل منه. شما چی بچه ندارید؟

من: نه هنوز. منم ۶ ساله ازدواج کردم اما درگیر درسها بودم.

خانوم: واااااااای یه بار دیر نشه؟ افرادی که جلوگ....ممکنه که هیچ وقت......

من: ؟جدی؟ چطور مگه؟

خانوم: آخه .........به ..........نمیرسه خشک میشه. من تاا ازدواج کردم به خاطر ترس از همین مساله زودی بچه دار شدم. از بس میدیدم افرادی رو که با این مساله مشکل دارند.

من: خوب این راه ..... و این راه....... واسه درمان هست.

خانومه: آره قبول دارم که نازایی دائمی نداریم. راستی شما وسیله جلوگ....چیه؟

من:ای وای ببینید خانومی دارم درست میرم؟ من این جاده رو بلد نیستم ها...

خانوم: واااااای. بلد نیستید؟ یه جا نگه دارید نگاه کنم.

من: وسط بزرگاهه نمیتونم ایست کنم. به نظرتون آشنا نیست؟

خانوم: راستش همیشه با سرویس میام اطرافم رو نگاه نمیکنم.

من: بذاریدجلوتر برم تابلو هست. اینهاش درست داریم میریم. ...خوب در مورد بچه باید بگم من نمیتونم تا زمانی که خودم هنوز به یکی دو تا از خواسته هام در زندگی نرسیدم بچه دار بشم. چون وقتی بچه بیاد دوست ندارم اون به خاطر من از خیلی چیزا محروم بشه. به هر حال آدمی که به خودش بدهکاره نمیتونه مامان خوبی باشه.

خانوم: درسته اول خودت باید آمادگیش رو داشته باشی. اما هیچ زنی نیست که بچه نخواد. همین الان ما همدیگه رو نمیشناسیم اما این شده موضوع مشترک بینمون.

من: (خواستم بگم خوب شما که توی کلاس هم در هیچ بحثی شرکت نمیکنید و هر سوالی استاد ازتون میپرسه میگید:I have no idea) اما حرفم رو خوردم و پرسیدم راستی واسه چی اینجا اینقدر دور از دانشگاه خونه گرفتید؟

خانوم: به خاطر دخترم.

من: آهان مهد کودکش اینجاست؟

خانوم: نهههههه. واسه اینکه یه سری چیزا رو نبینه. نمیخوام یه سری آزادی ها رو ببینه و باهاش آشنا بشه. اینجا که ما زندگی میکنیم جو کاملا ایرانیه.

من: خوب حق با شماست. به هر حال بچتونه و دوست دارید کنترل تربیتش طبق معیار های خونوادتون باشه. اما خوب گردش که میرید چی؟ اینور اونور. همیشه که توی آپارتمان نیستید؟

خانوم: خیلی جایی نمیبرمش. دوست ندارم از حالا زنها و دختر ها رو با لباسهای مختلف ببینه.

من: (در حالیکه احساس بدی داشتم چون طبق معیارهای اون خانوم من ۱۰۰٪ لباسم نامناسب بود) درسته حق با شماست. از اینجا بپیچم؟

خانوم: والا نیمدونم. اصلا به چشمام آشنا نیست.

من: (خواستم بگم کاش حد اقل خودت یه کم بیرون میرفتی آدرس خونتون رو یاد میگرفتی. اما دندون رو جیگر گذاشتم) موردی نیست پیدا میشه.

خانوم: نگرانم شما چطور راه برگشت رو پیدا میکنید؟

من: :) من راه خونمون رو بلدم بابا نگران نباشید.
خانوم: اونهاااااش. اونو باید میپیچیدی. رد شدیییی.

من:وااااای کاش زودتر میگفتید من که نمیدونم آدرستونو. تریلی پشت سرمه. بذارید U turn کنم.

موقع خداحافظی

خانوم: خیلی زحمت کشیدید. شمارتون رو میدید که زنگ بزنم دل نگرانم؟

من: خواهش میکنم. اسمتون چی بود؟

خانوم: من (ر) هستم. ۲۰ دقیقه دیگه زنگ میزنم ایشالا که رسیده باشید. اگر هم نرسیده بودید میگم همسرم راهنماییتون کنه.

من: مرسی. لطف دارید. اگه پیدا نکردم با همسرم تماس میگیرم. شبتون به خیر.

راه برگشت رو با یک خیابون اشتباه در عرض ۵ دقیقه پیدا کردم. و یک ربع بعدش خونه بودم.

۱ ساعت و ۴۵ دقیقه بعد حدود ۱۱:۳۰ شب خانومه زنگ زد: رسیدی عزیزم؟

من: بعععله. خیلی وقته.

خانوم: خدا رو شکر. من دوستم اومد اینجا باهاش مشغول بودم یادم رفت باهات تماس بگیرم. یه هو یادم افتاد. گفتم نکنه راه رو پیدا نکرده باشی تماس بگیرم که شوهرم کمکت کنه.

من:(آیکون تعجب با رنگ بنفش و قهوه ای مایل به سبز لجنی و خال خالهای زرد فسفری) خیلیییییی ممنون گلم. نه راحت بود. از میانبر اومدم. سلام برسون. شبت به خیر.

2009/08/28

سنت دم بریدن

ارسال شده توسط Katrin در 1:02 AM 24 نظرات
جشن thanks giving اصولا بوقلمون میپزند. یه روز یه بچه از مامانش میپرسه مامان واسه چی وقتی بوقلمون میپزی اون دنبالچه گوشتیش رو میبری میندازی دور. مادرش میگه عزیزم مامان بزرگ هم این کارو انجام میداد. این یه سنته. دم بوقلمون رو باید برید و بعد داخل فر بریونش کرد.
هر سال بچه از مادر این سوال رو میپرسه و مادر همین جواب رو میده. بدون این که دلیلی برای این کار بیاره. بچه راضی نمیشد و میخواست یه بار هم که شده بوقلمون با دم بخوره. اما نمیفهمید این سنت چرا به وجود اومده. تا اینکه مادر بهش گفت این دفعه از مادر بزرگت در مورد تاریخچه این سنت سوال کن.
بچه: مامان بزرگ واسه چی مامانم دم بوقلمون رو موقع بریون کردن میبره؟
مادر بزرگ: واقعا مادرت این کارو انجام میده؟ دخترررررر واسه چی دم بوقلمون رو میبری آخه؟
مادر: اوااااااا خوب من از قدیم الایام یادمه این یه سنت بود در خونواده ما و شما هم این کار رو انجام میدادید. من هم به سنت ها احترام میذارم.
مادر بزرگ عصبانی: دختر احمققققققق من. سنت چیه؟ من دم بوقلمون رو میبریدم تا توی فر جا بشه. تو که فر بزرگ داریییییی چرا میبری دم حیوون رو؟

نتیجه اخلاقی: چطور میتونیم سنتهایی رو دنباله روی کنیم وقتی حتی دلیلش رو نمیدونیم؟

پی نوشت ۱: نتیجه اخلاقی شد سوال اخلاقی. اما جواب نمیخواد. اگه دلتون خواست یه اپسیلون فکر کنید بهش.
پی نوشت ۲: این از قصه های استادم بود امشب واسمون گفت سر کلاس.
پی نوشت ۳: امشب افطار ایرانی مهمون استاد بودیم. چلو مرغ با طعم زعفران و هل و زیره. محشر بود. واسه همسرامون هم جدا زحمت کشید (همسر من و یه خانوم ایرانیه دیگه).
 

مادوتا Copyright © 2009 Paper Girl is Designed by Ipietoon Sponsored by Online Business Journal