واقعا که بچه داری خیلی سخته. در عجبم مادرهایی که چند تا بچه دارند چطور از عهدشون بر میاند. واقعا هنرمند هستند.
اخبار جدید اینکه مقاله دومم هم به سلامتی چاپ شد. توی همون ژورنال اروپایی. دیگه بدهیم به دانشگاه تموم شد. این دفعه زیاد هیجان زده نشدم. میدونید؟ آدم تازمانی که به چیزی نرسیده واسش هیجان داره. الان دیگه اگه مقاله چاپ نشه ناراحت میشم.
داشتم فکر میکردم آدم توی این دنیا فقط به این احتیاج داره که احترام و شان و منزلت خودش رو پیدا کنه. این چیزیه که به آدم آرامش میده. به عنوان یک دوست کوچک ازتون میخوام از آرزوهای بزرگ ولی منطقیتون فرار نکنید. اونا شما رو ول نمیکنند. شهامت داشته باشید و بهش فکر کنید. به زودی مغزتون راهی برای رسیدن بهش پیدا میکنه. البته فقط اگر شهامتش رو داشته باشید.
جدیدا مغزم مشغول شده خوابم به هم ریخته. دو بار هم دکتر رفتم هیچ قرصی بهم ندادند گفتند باید برم متخصص ببینم. به خدا سوسول تر از مالایی ها ندیدم. اینا واسه پنیسیلین هم یک شب توی بیمارستان بستری میکنند.
شبا با وحید ورزش میکنیم. جدیدا ورزشم رو ترکیبی از ایروبیک و ورزشهای عضله سازی کردم. صبحها خیلی خستم میکرد. وحشتناک خسته میشم و خیس عرق میشم و وقت نمیکنم دو بار برم حمام. با این گردن دردم میترسم سرما بزنه بهم. اما ورزش معجزه میکنه. گردنم خیلی بهتر شده. و روحیم هم همینطور.
کتاب خوندن رو دوست دارم. اما چون دارم تزم رو تموم میکنم نمیخوام وقتم رو سر کار دیگه ای بذارم. برام انرژی بفرستید. تنها سرگرمیم این روزها عروسکمه. ۲ هفته است که اصلا بیرون نرفتم.
۵ شنبه پیش واسه استادم تولد گرفتیم. همه بچه ها واسش یک خوراکی آورده بودند. همون روز من واسه بیخوابی رفته بودم دکتر. من سالاد الویه و سالاد ماکارونی درست کردم. یکی از دخترهای هندی کلاس هم کیکش رو درست کرده بود. جوجه کباب مالایی و اونواع غذاهایی هندی و چینی و افریقایی هم بود. تازه هفته قبلش هم یک خانوم ایرانی ۳ مدل غذای ایرانی آورده بود که البته به ذائقه مالایی ها زیاد خوش نیامد. وحید هم میگو سوخاری درست کرد. البته دیر رسید و عکس ننداختیم.



بعد از تولد سر کلاس داشتم غش میکردم. از در پشتی کلاس زدم بیرون. استادم هم که دید رنگ به صورت ندارم کلاس رو ول کرد و از اون یکی در اومد بیرون دنبال وحید که مطمئن بشه من تنها نمیرم. ۴۰ دقیقه از کلاس مونده بود اما کلاس رو تعطیل کرد و همه زود تر از من رفتند خونه. واقعا که عجب دانشجوهایی فقط اومده بودند تولد. بنده خدا استادم فرداش دوبار زنگ زد احوال پرسی (یک بارش خودم دم دست نبودم با وحید حرف زد).
وحید خیلی زحمتم رو کشیده. مرتب دکتر بردتم. مرتب واسم خوراکی درست کرده تقویت بشم. حتی بعضی شبا پا به پای من بیدار مونده واسم قصه خونده یا پماد عضلاتم رو روی شونه و گردنم مالیده تا من کمی آروم بشم بخوابم.
مساله بی خوابیم داره جدی میشه. ۸ شبه نخوابیدم. مطلقا. فقط یک شبش کمی تونستم. اگه ادامه پیدا کنه باید برم بیمارستان. باید زودتر خوب بشم. اصلا وقت مریض شدن ندارم. اونم در بهترین روزهای زندگیم....







